X
تبلیغات
ذهن خسته
 
   
     
 
 
  وقتی یادم میاد که اوضاع واقعیم در چه حالیه !! اینکه بقیه چی فکر میکنن و واقعیت چیه .... وقتی میبینم تو هم ساکتی ..دیگه حرفی نمیزنم ...اونقدر توی خواب دیدمت که اگه یه روزی ببینمت فکر میکنم خوابم..از بس با هیچکی حرف نمیزنم یه وقتایی با خودم حرف میزنم..بلند بلند... هی چی شد که رفتی ؟ مگه بقیه نبودن تو چرا ! ازعید بیزارم..چون تو وهمه اونایی که رفتن از پیشم دست به یکی کرده بودین که عید برید الانم که دارم باهات حرف میزنم مطمعنم که خوابم ، وقتی جای خالی توخودم رو یادم میاره که چه حال مسخره ای دارم! وقتی که یه هو بیهوا وسط اون همه نیاز اون همه کمبود گذاشتی رفتی احساس میکنم که گرد وغباری که دلم گرفته بود ته دلم رسوب میکنه وقتی توی خوابم هم دلت به حالم نمیسوزه و میری دیگه از زندگی سیرمیشم ، از همه بیزار میشم ..وقتی.............هی گوش میکنی ؟ هی با تو ام کوشی ؟ کجار رفتی ؟تورو به هرکی میپرستی نرو چرا دیگه نمیبینمت ؟صبر کن حداقل بزار ببینمت ظالم!! کی منو بیدار کرد؟کی خلوتم رو بهم زد

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

چقدر زندگی ام دگرگون شده و با این همه چقدر در بنیاد دگرگون ناشده مانده است .

هنگامی که به گذشته می اندیشم و زمانی را به یاد می آورم که هنوز عضو جامعه سگان نشده بودم.

وانگهی ،گاهی،نه،نه گاهی، بسا همان دیدار یکی از همنوعان گروهم که بهش علاقه داشتم ، همان دیدارش انگار نخستین بار بر من نمایان شده بود؛مرا از نامیدی و ترس بی علاج  حتی از نامیدی می آکند

دوستی که برایم درد دل میکرد یاری گرفت،یاری اش دادم،روزگار آرامتری آمد-روزگاری که براستی بر این شگفت زدگی ها کم نبودند.ولی با فلسفه بیشتر در زندگی ام جایش میداد .فکر میکردم به سنی رسیده ام که همچون سگی یه خرده سرد، تودار ،محجوب ، مال اندیش ،و روی هم رفته زندگی ام را بگذرانم، براستی اشتباه فکر میکردم و نمیتوانستم به سنی برسم که راهم را از میان ستیزها به آرامشی بسپرم که به یاری او بیم و عذاب های جوانی را نظاره میکنم و بیم و عذاب های روزگار را بر می تابم .

اکنون تنها و در خود فروریخته و فرو رفته با هیچی که مشغولم کند  جز خرده پژوهشهای بیهوده ولی تا جایی  که به من ربط می یابد.، با این همه ، در انزوای دورم  او را از نظر گم نکرده ام، خبرها اغلب به من میرسد، و گاه گاه  حتی میگذارم که خبر های خودم به ایشان برسد. با این همه هنوز اینقدر کینه برای انتقام جمع نکرده ام.

دیگران با احترام باهام رفتار میکنند  اما طرز زندگی ام را نمیفهمند...زندگی سگی و معشوق خیالی..

جدای از ما سگان، همه گونه مخلوق در جهان هستند، مخلوقات نکبت زده عاجز و گنگی که زبانی جز فریاد های  دروغی و خیانت و فرصت طلبی ندارند،بسیاری از ما سگان بررسی شان میکنیم ، به آنها اعتبار میدهیم ،آموزششان می دهیم، بهبود می بخشیم و چه چه ...ولی یک چیز آشکار تر از آن است که توجهم را بر خود نکشیده باشد ، چه خموشانه و نا آشنا و با چه دشمنی غریبی از کنارم عبور کرد..چگونه فقط پست ترین علقه ها می توانند فقط آنها را اندکی در وحدت ظاهری پیوند دهند و چه بساو چه بسا همین پستترین علقه ها پدید اورنده نفرت و و کشاکش اند. از طرف دیگر ما سگ ها را ملاحضه کنید ؟میتوان گفت ما همگی در کپه ای حقیقی در کنار یکدیگر زندگی میکنیم .تا جای که میدانم هیچ موجوداتی در همچو پراکندگی گسترده ای همچون ما سگها زندگی نمیکنند. یگانه ارزوی هر مخلوقی مخصوصا ما سگان این است که بهم بپیوندیم و بارها به رغم همه چیز در لحظه های متعالی کامیاب شویم اما  جدایی از کسی که یگانه آرزویش رسیدن به ماست رو با خموشی  و پست ترین حرف ها بر میتابیم و هیچ ابایی  هم  از روزگارش نمیابیم و کور کورانه به زندگی سیاه و نقطه چین دار خود ادامه میدهیم بی آنکه لحظه ای بی درنگ  نه حتی به پشت سر خود بلکه به اطراف خود نگاه کنیم .

ما بر قوانینی استوار ایستاده ایم که حتی  به دنیای سگان هم تجاوز کرده اند،بلکه بواقع مغایر آنند.این پرسش ها چه حیرت زده اند ، پرسش هایی که آدم ترجیح میدهد واردشان نشود، ـآن دیدگاه را نیز میفهمم ، حنی بهتر از دیدگاه خودم و با این همه پرسش هایی که کاملا بهشان تسلیم شده ام . چرا مانند دیگران رفتار نمیکنم ؟  

یعنی همساز با مردمم زندگی کنم و هر آنچه را که این همسازی را بر می آشوبد خموشانه بپذیرم و آنان را چونان خطایی کوچک در مسووله کوچک نادیده بگیرم همیشه چیز های را در نظر داشته ام که سعادتمندانه به هم می پیونددمان، نه چیزهایی را که همواره انگار به زور از محفل اجتماعی مان بیرون میراندمان.

واقعه ای یادم می آید که در جوانی برایم رخ داد ،در آنگاه در یکی از آن حالت های توضیح ناپذیر وجد بودم که بر هر کس میبیاست در دنیای دیگری رخ داده باشد،و آگر در پی اش نمیدویدم برایش دم نمی جنباندم ، احساساتم که با پخته تر شدن سن و سال نه تنها محو نمیشوند بلکه پر رنگتر  میشوند، من بسیاری چیز های چشمگیر تر را دیده بودم اما نمیدانم ، پیش زمینه کافی بود که او را از برای خود به نامم، اینجوری زندگی میکنم.ولی در آن زمان با همه قوت تاثرش دچارم کرد یکی از آن تاثر هایی که هرگز نمیتوان زدودشان و بسیاری از کردار بعدی آدم را زیر نفوذ میگیرند.

.خلاصه: به سگی برخوردم یا بهتر بگویم بهش برنخوردم پیش رویم نمایان شد ،قبلش مدتی در تاریکی دویده بودم پر از پیش آگاهی از  چیزهای بزرگ ،چیزهایی که ممکن است گمراه کننده بوده باشد زیرا همیشه دارایش بودم.

دیرگاهی در تاریکی دویده بودم ، بالا و پایین ، کور و کر به همه چیزراه نموده با هیچ جیز جزآرزویی مبهم و حالا ناگهان ایستادم  با این احساس که در جای درستم و چون بالا را نگرسیتم دیدم روز درخشانی است  کمی دمه ناک....سگی با عوعویی نایقینی به من سلام کرد،از توی جایی تاریک با صداهای هراسناکی که هرگز پیش از این نشنیده بودم ، سگ قدم در روشنی گذاشت ، او را دیده بودم ، نه نه ندیده بودم اما درباره اش  شنیده بودم ، همین پیش زمینه کافی بود تا حادثه رقم بخورد .

اگر چه از صداهای که همراهی اش میکرد عمیقا بر اشفته بودم ، هر چه باشد سگ بود،سگ هایی مثل من و شما ؛چندین ماه در کنارم بود ، ولی مادام که هنوز مشغول این تاملات بودم دندان های تیزش بر بدنم غلبه یافت، حقیقتتا نفسم پس رفت  خود را برداشت و از من دور راند و آن هم به نادلخواهم ، در حالی که چنان زوزه میکشیدم که انگار دردی داشتم، ذهنم پروایی جز این بانگ زوزه نداشت ... از هم اکنون از رمق گشته تر ،خرد گشته تر ، ضعیف تر از ان شدم. میخواستم به طرفش فریاد بزنم ازش بخواهم که برایم توضیح بدهد؟

ازش بپرسم  چرا این کار را کرد ؟ بچه بودم و باور داشتم که می توانم از هر کس درباره هر چیز سوال بپرسم. او چرا مجازنبود با من بیاید ؟ آیا سگ نر دیگری در کنارش است ؟آیا جهان بر رویم واژگون شده است ؟چه رخ نموده است ؟ شاید او اصلا سگ نبود ؟ولی چگونه باید سگ نباشد ؟ انگار خیلی دلش میخواست به سوال هایم پاسخ دهد اما جلوی خودش را میگرفت ، ایا مجاز نبود؟ آیا سگ ها هم معبود دارند و میشود پیش خدایشان نفرین یا  شکایت سگی را کرد؟ او از سگ بودنش هم حتی تجاوز کرده و فرومایه تر هم شده ...از فکرش خشمناک شدم و دلیل برای انتقام سخت پیدا کردم ، اما در قوانین ما انتقام از کسی که نمیشود از نقطه احساسی که نسبت به او وجود دارد گرفت ، آیا میشود  آن سگ را دوست نداشت و از او انتقام گرفت ؟ نه نمی توانم ، اما اگر میتوانستم بی شک نفس کشیدن فراموشش میشد .

کسی میتواند چنین وظیفه دشواری را از من بطلبد؟

 

۹/۹/۸۸

3:31بامداد

جنوب سرزمین هرز

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

«ببشخید اگر مزاحم شدم...با اجازه شما مرخص میشوم»

 

بابک دردهای ما فوق بشر حس کرده بود. ساعت های نومیدی، ساعت های خوشی،سرگردانی و بدبختی رو میشناخت و دردهای فلسفی را که برای توده مردم وجود خارجی ندارد میدانست. ولی حالا خودش را بی اندازه تنها و گم گشته حس میکرد. سرتاسر برایش مسخره و دروغ شده بود . با خودش میگفت : از حاصل عمر چیست در درستم ؟ هیچ

این دختر بیشتر او را دیوانه میکرد ، دختر از او پله  ساخته بود و بالا رفته بود ، در روزها و ساعت های نومیدی از بابک کمک گرفته بود و آرام شده بود، حالا هم به او احتیاجی نداشت و با حیله زنانه ای او را اندک اندک کنار کشیده بود ، بی آنکه فکر دیگری باشد ، تنها دلیلش برای بابک همین یک جمله و پست و تهی بود که باعث میشد خودش را تبرءه کند و گناه را گردن کسی که نمیخواست بیندازد: تنها یک جمله میگفت «درک کن» همین یک جمله کافی بود که خودش را از عذاب وجدانی که داشت به کل خلاص کند

» از طعام بد بپر هیز ای پسر،

همچو دد کم باش خونریز ای پسر

آیا راست بود ؟ آیا اشتباه فکر نکرده بود ؟آیا  خودش نتوانسته بود در این مجاهده فایق شود ؟آیا خود او لغزیده و یا او را اسباب دست خودش کرده و گول زده است ؟دانستن این مطلب برای او خیلی مهم بود . اگر راست است آیا همه زنان همینطور بوده اند و چیزهایی میگفتند که خودشان باور نداشته اند ؟ و یا انکه به مرشد او اختصاص دارد و میان پیغمبران او جرجیس را پیدا کرده ؟ آیا در اینصورت میتواند برود و همه شکنجه های روحی و همه بدبختی های خودش رابرای او تعریف بکند ؟آیا میشود مدتی در خیابان های خلوت دیوانه وار گشت زد بعد داخل جمعیت شد، بدون اینکه بچیزی فکر کرد ؟، میان همین جمعیتی که هفت سال آن ها را پست میشمرد ؟ و دیگر آن ها را پست نشمرد ؟

 

»نه خیلی متشکرم...ببخشید اگر اسباب زحمت شدم.بهتر است یک دوستی معمولی داشته باشیم..درک کن « 

 

همه کابوس های هراسناکی که اغلب باو روی می اورد ، ایندفعه سخت تر و تند تر باو هجوم آور شده بود. بنظرش امد که زندگی او بیهوده بسر رفته ، یادگارهای شوریده و در هم این بیست سال از جلوش میگذشت، خودش را بدبخترین و بیفایده ترین جانوران حس کرد. دورهای های زندگی او از بشت ابر های سیاه و تاریک هویدا میشد ، برخی از تکه های ان ناگهان میدرخشید ، بعد در پس پرده پنهان میگشت، همه  ، خسته کننده ،یکنواخت و جانگداز بود ، بچشم او همه انسان ها پست و بیهوده و دروغ گو بودند.

چه کشمکش های پوچی ! چه دوندگی های جفنگی ! از خودش میپرسید و و لبهاش را میگزید! مخصوصا این چند ماه با کسی که لیاقت احساسش را نداشته ، و مدام به او تهمت زده،در گوشه نشینی و تاریکی جوانی او بیهوده گذشته بود ،بدون خوشی ، بدون شادی،بدون عشق ، از همه کس بیزار و از خودش بیزار.

او دیگر هیچ عقیده ای را نمیتواند باور کند،او دیگر هیچ ادعای پوچ و خیالی را باور ندارد، حاصل اعتماد او فقط دروغ بود که نصیبش شده و رنگ های افتاب پرستی که در حال تغییر کردن است .

 

دم نوشت :

نه نمیتوانم تحمل کنم ، باهوش تر از انم که فرق خواستن و نخواستن ، دوست داشتن یا نداشتن را تشخیص بدهم،

به افتضاح مرا بیرون کردی ، نمیتوانم بازیچه ی دست کسی شوم که مدتی بازیچه دیگری بوده ،حالا میخواهد این مصیبت را بر روی من امتحان کند ! پست و تهی تر از این روش ندیده بودم.

دم نوشت 2 :

تو به خنده  دار ترین روش ، خودت را دربرابر من مجهز کرده ای !

دم نوشت 3:

3،4 روز پیش تنها در تالار دانشگاه نشسته بودم  دونفر روبرویم تخته نرد بازی میکردند،یکی از آنها که با صورت سرخ ، موهای بلند،سیگار را در موهای خود گذاشته بود و با قیافه  احمقانه ای باو گوش میداد گفت : هرگز نشده که من سر قمار ببرم ، از ده مرتبه نه دفعه آن را میبازم ، من به آنها مات نگاه میکردم، چه میخواستم بگویم ؟ نمیدانم ، باری یادم آمد که آن دخترک هم همین حرف را میزند که هیچ نمیشود من در قمار عشق پیروز شوم ،همیشه این را با تمام وجود میگفت ، هر چه از او دلیل و برهان میخواستم و گامهای یکنواخت بر میداشتم ، دم به تله نمی  داد، از جواب سر بالا گرفته تا ؛ نمیدانم ؛ همه را تحویلم میداد.

بدبختانه تمام حرکات و حرف های انسان ها در خاطرم میماند ،و ریز بینانه آنها را نحلیل میکنم ، خود خوری مییکنم و هیچ نمیگویم ،چون بقول خودت آمده ام که آرامش منتقل کنم نه سبب آشوب شوم، مثل عروسک خفه شوم وهیچ نگویم ،حیف که نتواستم بی عرضه باشم! حیف و صد حیف !

 

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

 به نظر دختر ریز نقشی است .با انکه باریک اندام است ، ممکن است باز خود را سفت در شکم بند و سینه بند بپوشاند.اگر روزی دستانش را بگیرم احساسی که از او دارم فقط اینگونه میتوانم بیان کنم ، که هیچ دستی را مثل دست او ندیده ام که تک تک انگشت هایش این قدر متمایز از همدیگر باشد. با این همه دستی یکسره بهنجار است.البته به گمانم که باید اینجور باشد

اگر می شد زندگی را ریز ریز کرد و هر ذره اش را جداگانه ارزیابی کرد، پس هر ذره زندگی من حتما مایه آزردگی دیگران میشود ، والبته او که هنوز مرا با این حال دگرگون نشناخته !

مطمعنم روزی همه چیزم احساس زیبایی اش را، احساس عدالتش را ؛ عادت هایش را ، سنت هایش را ، امیدهایش را پریشان کند چنین طبایع یکسره ناجور وجود  دارند اما چرا پریشانش کنند ؟ چرا اصلا به او امید ندهند ؟ نمیدانم هر چه هست بیشتر به سراغ منفی ها میرود

هنوز هیچ رابطه ای میانمان نیست که او را ناگریز از رنج کشیدن کند ! او مرا ظاهرا دوست  میدارد با همه بدی هایی که نمیدانم دارم یا ندارم ! دارد یا ندارد.

فقط لازم است که مرا بیگانه ای محض بشمارد که هستم ، و اعتراضی به بودنم ندارد، براستی مغتنمش میدارم، همین بس که وجودم را فراموش کند و هرگر خودم را بر توجهش تحمیل نمیکنم و هرگز تحمیل نخواهم کرد و هیچ نمیخواهم آشکار و پنهانی عذابش دهم !

 

او پروایی از تحولم نمیکنم تنها فکر و ذکر هر کداممان نفع شخصی در قضیه است که عبارت است از فرار از ترس هجوم بیگانه در کنار هر یک از ماست !

من همچنین یک جور مسولیتی را بر شانه هایم احساس میکنم و اگر دلتان بخواهد اینگونه بیان میکنم : هر چند که دخترک و من برای هم بیگانه ایم و هر چقدر که راست باشد که یگانه رابطه بینمان رنجشی ست که در او باعث میشود ، او با مکر زنانه  راه میانه را در پیش گرفته ،خاموش میماند ولی همه نشانه های بیرونی شکاکی و دودلی احساس دوست داشتن نسبت به من را دارد ، اما نمیتواند توجه همگانی ام را به سمت این موضوع نکشد .

 

اگر روزی از وجودم خسته شود مهربان تر از ان است که آشکارا اعتراف کند که وجود من چه عذابی برایش است؛ کسر شانش میشود که از دستم فریاد رس بجوید،اما امیدوارم نفرتش را در ورای  این همه خوبی نسیت به من بروز دهد  که آرام تر میشوم، احساس میکند با امدنش آرامش را به زندگی خودم و خودش برگردانده اینکه زندگی اش به آرامش کشیده میشود لذت میبرم ، گاه و بی گاه وجودم را تحسین میکنم ،اما فکر اینکه ارامش کی به زندگی ام راه پیدا میکند عذابم میدهد باعت رنجشش میشوم اگر بگویم آنگونه که فکر میکند آرام نشده ام ،نه اصلا و ابدا ، چون اگر معلوم شود که رفتارم راستی راستی بیمارش میکند ، قلبم میگرد ،این حس دوست داشتنی که نسبت به او دارم سر خورده میشود ؛پس تنها راهی که برایم مانده ان است که بموقع خودم را تغییر بدهم،پیش از آنکه دنیا دخالت  کند ،همانقدر که بغض دخترک را بکاهم ،نه آنکه یکسره ریشه کنش کنم که تصور ناپذیر است.وبراستی  بارها  از خودم پرسیده ام که ایا آن قدر از (خود) کنونی ام خشنودم که دلم نمیخواهد تغییرش دهم ؟

 و آیا نمیشود تغییر های در خودم بدهم ، ولو این کار را نه از ان جهت بکنم که ضروری اش میدانم بلکه صرفا برای نرم کردن دل دخترک. صادقانه میگویم که کوشیده ام زحمت و مرارت کشیده ام ، که حال کنونی ام دگرگون شود و در این مدت کوتاه به توفیق های دست یافته ام !بیم این دارم که نا خشنودی اش از من بنیادی باشد! در آن زمان هیچی نمیتواند این احساس را از میان بردارد ،حتی از میان برداشتن خودم.

 

با او از دلتنگی هایم نمیگویم زیرا احساس میکنم دلخوشی یا دلخوشکنکی که این روزها با من دارد خراب میشود با او از نفس تنگی های زندگی نمیگویم ،نمیگویم چرا قلبم خراشیده شده چرا نمی توانم غم هایم را به رخش بکشم ،شاید احساس میکنم تاب و تحمل ندارد،شکستنی تر از آن است که بتواند خرده ایم را به هم چسباند، او را صادقانه و بی منت دوست میدارم بی آنکه بدانم چرا باید دوست داشنته باشم ، او مرا با سرعت هر چه تمام تر به سوی مجهولات میبرد .

 

دم نوشت :

در هوای بارانی زندگی که از زنندگی رنگ ها و بی حیایی خطوط اشیاء نفسم به تنگ امده ، مدتی است یک نوع ازادی و راحتی حس مییکنم و مثل اینکه او افکار تاریک مرا میشوید، بی اراده وقتی در ساعت های تنهایی در این دقیقه ها که درست مدت آن یادم نیست ، خیلی سختتر از همیشه میتوانم افکار سیاهم را پیدا کنم صورتش گه گاه به سراغم میاد ،تجسم صورت بیحالتش مثل نقاشی های رو قلبم ،جلو چشمم مجسم میشود .

 

دم نوشت 2 :

 

میخوام از باغچه سبز این روزا سبد خاطره هامو پر کنم ،

میخوام از عطر دوباره نو شدن شهر سر خوردگی ها مو پر کنم.

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

خب بچه چه سرش میشود که عروسی چیست ؟ حالا چار قد لباس سفید تنش میکنند،رخت نو می پوشد و در خانه پدر که رشد کرده  دور از چشم بقیه معشوق کس دیگری شده ولی نمیداند که خانه شوهرش برایش دیگ حلوا بار نگذاشته اند.

به هرحال او (شوهرکوچکش) باید انقدر زحمت بکشد تا او را رام کند ، دیگر شب اول هم احتیاجی به قربان صدقه رفتن ندارد چون کار را به اجبار زود تر از این ها تمام کرده است !

نمیدانی  کجای ادم میسوزد .دود از کله ام بلند شد .به اندازه ای از زندگی بیزارشده بودم ، که دیگر جوابی برای خودم هم نداشتم .یک نگاه به آسمان به روی خدا کردم  که ازهر فحشی بدتر بود .

تنها بعد از دو دهه زندگی ، خیلی چیزها  آدم دستگیرش میشود، وانگهی دیگر پیر شدیم ، با ادمهای مرده درد دل میکنیم .

یک پایمان این دنیاست ؛یکیش آن دنیا ،افسوس که تجربه هایمان دیگر بدرد این دنیا نمیخورد.

 

اما چیزی که بیشتر از همه مرا شکنجه میدهد  احساس تعلق یه همین مردم است ،من همانقدر که از انسانها  بیزارم همانقدر خود را دلبسته ی آنها میدانم ؛ حتی ممکن است تنها با یک نگاه  ساده شیفته زندگی شوم، رنج بردن از این که پس از او باز هم احتیاج به نوازش دارم ، مثل بچه ای که همه اش تو سری خورده و فحش شنیده ، اما احساسات رقیقش هنوز خاموش نشده. مخصوصا با این زندگی جدید پر از درد و زجر بیش تر احتیاج به نوازش دارم .

گاهی در آیینه به چشمهای خودم خیره میشوم  که چطور نوازش را گدایی میکنند، حتی حاظرند جان صاحبشان را بدهند ،در صورتیکه یکنفر به آن دو گوی براق ممدوح ممزوج اظهار محبت  کند.

حالا خودم را خوب میشناسم ،همانطوریکه هستم ، مثل اینکه همیشه روی تخت خسته و کوفته افتاده ام ، ساعت ب ساعت افکارم  میگردند و میگردند ، در همان دایره های نامیدی حوصله ام بسر رفته ، هستی خودم مرا به شگفت انداخته ،

به سال گذشته فکر میکنم ، آن روزی که در فرودگاه نشسته بودم ، دختر خوشکلی که روبرویم نشسته بود ، نگاهش نمیکردم ، در فکر خودم غوطه ور شده بود ، دنباله افکار را میگرفتم و میرفتم ،مثل اینکه بال در اورده بودم و در فضا جولان میدادم، حرکات آن دختر مرا از فکر بیرون دراورد، به خودم گفتم  این هم مثل بقیه بلند شو و برو ...دخترک ملتمسانه نگاهم  میکرد .

به خودم میگویم تو محکومی که کسی را نداشته باشی ،و گرنه هر بار که لب تر کنی صد من دختر جلویت رژه میروند ...

اما درد من اینان نیست ...اینها که فقط جزییات زندگی هستند و من از جز بدم می آید ....



مختصر تر از همیشه
87/12/22
جنوب ایران زمین

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

سلام بر همه یکی بود یکی نبود ، نمیدونم کدوم یکی بود کدوم یکی نبود ولی مسلمه 

وقتی این یکی بود ، اون یکی نبود، یا وقتی اون یکی بود ،این یکی نبود

بعد سی سال نفهمیدم کی بود،کی نبود ،یا کی نبود ،کی بود ؛ولی مسلمه هر چی هست هر کی ،هر کی نبود،چون یکی بود ، یکی نبود. شما میدونین کی به کی بود؟

 این شعر طنز را این حقیر بپذیرید حکایت از اوایل شورش سال 57 تا کنون است:    

سیاسی و شخصی !

 

تریاک را به بازدمت پز(تریاک رو روآتیش می پزن،ولی بازدم اینقدر داغه که میگم،روبازدمت بپز،نمیخواد رو آتیش بزنی)

روزی که خرید مادر، کیف مدرسه ،قرمز؛ چمدانی،کلاس اول ،باکلید، روزی که سخت حل میشد اصل هندسه،

 روزی که مرد خواهد جان بچگی ، روزی که حسرت واجب است برتو پای نعشگی،

روزی که رفت ازیاد ،روزی که داد بر باد ،شهر کلانی که روزی علی آباد باد،

روزی که رفت برباد روزی که داد بر باد ، تا باد چنین باد ،داد و بیداد که تا باد چنین باد !

 روزی که خط کش شکست میانه تنبیه!

روزی که زنگ خانه ها سوء اصرافیل بود گویی…

روزه درک تضاد ،تبعیض، تداخل،ترجیح

روزه لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته

روزی که رفت بر باد روزی که داد بر باد ،شهر کلانی که  روزی علی آباد باد

روزه حسرت یک بارفیکس بر ذهن لاغر بازو

روزه حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه

روزه اشاعه سخنان نو آموخته،روزه تعریف پرهیجان فیلم : هی جو

 

روزی که ریید بر تو دختر همسایه ، روزی که درید پدرت را کشور همسایه

روزی که مرگ از دره بسته ز پنجره توو اومد ، روزی که دو کانال بود ،کانال یک به جنگ میرفت ،از کانال دو باتوو باتوو آمد

روزی که مرد خواهد جان بچگی ،روزی که حسرت واجب است بر تو پای نعشگی

روزی که آتش به چکار اید ،تریاک  را به بازدمت پز، روزی که منقل به چکار آیِد بافور را به سینه ات بنشان

روزی که رفت بر باد روزی که داد بر باد ،شهر کلانی که  روزی علی اباد باد

روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود!

 روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود!

روزی که ریش 

روزی که زیر بغل پاره

روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود

روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود کرک بود

روزی که رفت از یاد،روزی که داد بر باد ،شهر کلانی که  روزی علی اباد باد

روزی که در استعاره فلک قطره ،بحر بود

روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود

روزی که دنیا تمام میشد هر هفته جمعه ها غروب (یادتونه اوایل انقلاب بعد از فیلم سینمایی گذارش هفتگی میزاشت)

روزی که سرد بود ، تنها حرام شطرنج و تخته نرد بود، تنها حلال این رنگ و روی زرد؛ تنها حلال افشون و گرد بود

روزی که وله تنها عکس گمگشدگان بود

،ایران نبود مهد تشنگان بود،روزی که پایتخت دشت آزادگان بود،

دشت نبود،خیابان ،پادگان بود،

روزی که رفت بر باد روزی که داد برباد

روزی که چمران در پارک وی آرام خفتید !

روزی که شاه رفت جمهوری یک طرفه شد،

روزی که تنها راه آزادی  از انقلاب بود (هنوز بزرگراه ها رو نساخته بودن مثلا)

روزی که مهتاب بود ،سراب بود؛ سراب ناب بود

، آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش،مادر خریده بود ،سبز بود سون آپ بود

آوخ چه کرد با ما این جان روزگار،آوخ چه داد به ما هدیه آموزگار

  ( این قسمت مربوط به انتشارات سال 57 تا 60 که کلی اندیشه های مارکسیسمی بود کلی کتاب قصه بچه ها بود که همش راجب این بود ،مثلا کارگر کارخانه ضالم بود کارگرا قیام  میکردن کارخونه رو میگرفتن ) به قلم استاد محسن نام جو :

طراحی کهتوکولیس قدسی قاضی نور(امیدوارم خونده باشین بچه که بودین کتابای قدسی قاضی نور)

روح جهان کارگری

پله عبور

خشم شدید برف روب فقیر

انگشت یخ زده پسرک روزنامه فروش

یخ شکسته با اشاره انگشت

آب روان، سیل دهان؛ عقده به تیراژ پنج هزار تا !

از اسمان میکروفون میبارید جبرا،گوساله هم یکی را بلعید سهوا !

روزی که گوش مفت ترین جنس بود،قصه کلیشه ای، پول دار نا جنس بود !

دختر به نام (نل) در های و هوی شهر در جستجوی عدن ابد ،پاردایس بود!

 

در لای چرخ کالسکه، در لای عاج چرخ کالسکه، در لای عین عاج چرخ کالسکه، در لای چرخش عین عاج کالسکه، در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار...

بسی رنج بردیم در این سال سی که رنج برده باشیم فقط ، بی هیچ

 

  دم نوشت :

 حق با شماست، در این محیط احمق نو از سفله پررو و رجاله پسند که تویه  دیکتاتور، با دست پلاستیکی رجل برجسته ان هستید و زندگی را مطابق حرصو طمع وپستیها و حماقت خودتان درست کرده اید و از آن حمایت میکنید ما در این جامعه  که به فراخور زندگی امثال شما درست شده ، نمیتوانیم منشا اثر باشیم ... اما افتخار میکنم که در این چاهک خلا ،که به قول خودتان درست کرده اید و همه چیز از سنگ دزد ها و طرارها و جاسوس ها سنجبده میشودو لغات مفهوم و معنی خود را گم کرده هیچ کاره ام . توی این چاهک فقط شما حق دارید که بخورید و کلفت بشوید . این چاهک به شما ارزانی ! اما ما ملت بیچیز محکومیم که از گند شماها خفه بشویم .

شما و امثالتان ادم های احمقی هستین که میخورید و عاروق میزنید و میدزدید و میخوابید و بچه پس میاندازید ، بعد هم میمیرید و فراموش میشوید...هزاران نسل بشر باید بیاید برود تا یکی دونفر برای تبرءه این قافله گمنام که خوردند و خوابیدند و دزدیدندو جماع کردند و فقط قازوات از خودشان به یادگار گذاشتند ، به زندگی آنها معنی بدهد ، به انها حق موجودیت بدهد . آنچه بشر جستجو میکند دزد و گردنه گیر و کلاش نیست چون بشر برای زندگی خودش معنی لازم دارد.

یک فردوسی کافی است که وجود میلیون ها از امثال شما راتبرءه کند ..حق باشماست که به این ملت فحش میدهید،تحقیرش میکنید و مخصوصا لختش میکنید، گاها گولش میزنید ،بزرگش میکنید ، و نهایت با پنبه ای در دستتان گردنش را میزنید .

اگر ملت غیرت داشت امثال شما را سربه نیست کرده بود.

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

در یک لحظه افکارم منجمد شد ،صدا را با گوشم میشنیدم اما قادر به درک واقعیت نبودم، باورش گرچه سخت ، اما دست نیافتنی و دور از ذهن نبود، گرچه بارها و بارها این حادثه طبیعی را برای خود تکرار کرده بودم اما اظهار امیدواری میکردم در زمان دیگری رخ دهد و فکر دوباره ان را به وقت دیگری موکول میکردم .

کوشش های نکرده ام دیگر بیهوده است . چند ماهی میشد ارام شده بودم ، خودش میخواهد عذابم دهد نا خود اگاه اخباره زندگی اش به گوشم میخورد و زندگی منحصر به فرد در من تولید میشود ، چون زندگی ام مربوط به همه هیئت هایی میشود که دور او هستند....همه سایه هایی که دور او هستند هیچ گونه فکر و خبری به نظرم غیر طبیعی نمی اید....اما من در مقابل این همه غم چه میتوانم بکنم ؟ من ؟، من که بی ذوق وبی چاره هستم ،شرح حال من هیچ نکته برجسته ای ندارد  نه پیش امد قابل توجهی در ان رخ داده و نه عنوانی داشته ام و نه مدرک مهمی در دست دارم ، همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده ام و همه دل خونی از من داشته اند و روی هم رفته موجود وازده ی بی مصرفی هستم ،قضاوت ان دختر درباره من همین بوده است و شاید حقیقت هم در همین باشد.

اه ، ای کاش قهرمان داستان کسی به جز ان غریبه بود ، مثلا من بودم ، اما من ! این پسرک محصور و گوشه گیر که شغل مضحک ،راز الود و دلهره اور و فراموش شده یک گورکن را بازی میکند چگونه میتواند قهرمان باشد ؟منی که فقط یاد گرفته ام به شرح یکی از ماجراهای زندگی  معنوی خودم مشغول شوم چگونه قهرمان باشم ؟ چگونه قهرمان باشم وقتی قهرمان داستان مدت هاست معرفی شده ؟اصلا به من ربطی ندارد که درباره قهرمان داستان سخن بگویم  میدانم که این  قصه غصه اور تمام شده و به طرز دردناکی اهسته خاموش می شود به من چه ربطی دارد که فکرم را متوجه زندگی احمق ها و آن دختر و ان غریبه که الان وارث رسمی او شده بکنم ؟ آن ها که سالم هستند ، خوب میخورند ، خوب میخوابند،و خوب جماع میکنند و هرگز ذره ای از درد های من را حس نکرده اند و بال های نو میدی و مرگ هر دقیقه به سرو صورتشان سابیده نشده.، برای ان ها فقط یک چیز مهم است و ان آینده است .

درصدد ان هستم که این واقعه را با فهم خدادای خود ارزیابی کنم ، اما نمیتوان در این جا پای هرگونه منطق و استدلالی میلنگد و هر گونه باریک بینی و نکته گیری در این پهنه پهناور پاک بیهوده است ، وهر چه بیشتر در نخ آن فرو میروم کمتر راه به دهی میبرم . مطلب همان است که خود بارها گفته ام !!!

اما من که به قول دیگران همیشه خندان  بوده ام و حرف های بامزه میزنم !!

 ایا راست است ؟..آیا ممکن است از کسی نالان باشم که از اول هم نبوده است ؟ گاهی به خودم میگویم:

 ((تو انقدرجوان و بچه هستی ! گوشه نشینی برای پیران است، وقتیکه از کارو جنبش میافتند)) بعد به خودم میگویم:

(( راست است که من بچه ام اما گاها پیش امد هایم با اتفاقات بزرگان اشتباهی میشود))

؛ به نظرم گاهی وقایع را درک نمیکنم ،آنها لغزنده هستند و همیشه در حال تغییر غلظت !!

هر چه میخواهم به خود ارامش باطنی دهم و تقصیر را گردن دیگری بیندازم نمیتوانم ،مثل تصویر یک خواب است همچنان که در خواب زمان ،انسان ها و صحنه ها یکسان نیستند ، در من هم همه در تغییر و نوسان هستند، فضای خفقانی که از هفت سال پیش اهسته اهسته زندگی ام را فراگرفت امروز به اوج رسیده و نمیدانم کی باید تمام شود و یا تمامم کند !!!

کمی دورتر از من کسی زندگی میکند که هرگاه از کنار خانه اش عبور میکنم گردن کج کرده و زیر لب قرولند میگویم و سریعتر دور میشوم .هنوز خودم نمیدانم در صورت مواجهه شدن  چه باید بگویم ایا نفرین کنم  یا از کنارش مثل یک عابر عبور کنم ؟ اما این  سوالاتی ست که جوابشان را نمیدانم اما او همان کسی است که نامم را حتی فراموش کرده چگونه توجهش را بربیایم ؟اصلا برای چه این کاررا بکنم ؟ مگر دیگری چه گناهی کرده که باید زندگی اش در اثر همنشینی با من زهر الود شود ؟  نه ، من هم همین طور نبوده ام و تا اندازه ای باورهای تلقین شده ای داشته ، اما با بقیه الهامات چگونه رفتار کنم ؟

نه نباید گول خورد ،زندگی یک زندان است ،زندان های گوناگون . ولی بعضی ها بدیوار زندان صورت میکشند و با ان خودشان را سرگرم میکنند ، بعضی ها میخواهند فرار بکنند ، و دستشان را بیهوده زخم میکنند و بعضی ها هم ماتم میگیرند ولی اصل کار اینست که باید خودمان رو گول بزنیم ،همیشه باید خودمان را گول بزنیم ،ولی وقتی میاید که ادم از گول خوردن خودش هم خسته میشود ....به نظرم امروز زبان در اختیارم نیست چون سالهاست که بجز با خودم با کسی دیگر حرف نزده ام و حالا حرارت تازه ای در خود حس میکنم.

دم نوشت :

الان نمیدانی چه جوابی دهی صورتت حالت مخصوص به خود گرفته است : خطی که از کنار لبت میگذرد و و در تماس با نوشته هایم گودتر و سخت تر هم میشود،اگر حرف بزنی پرک های بینی ت میلرزد ،حتی ممکن است پریدگی رنگ هم به تو سرایت کند !

خب هر کی هر چی میگه از خودشه .

تنها حقیقتی که از هر کی وجود داره خود همون شخصه ،هممون بی اراده از خودمون صحبت میکنیم  حتی در موضوع های خارجی احساسات و مشاهدات خودمونو به زبون کسون دیگه میگیم. مشکلترین کارها اینه که کسی بتونه حقیقتا همونطوریکه هس بگه.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
  چند شب پیش همین که در شاه نشین حمام لباسهایم را کندم افکارم عوض شد آب که روی سرم میریختم مثل این بود که افکاره سیاهم شسته میشد .درحمام به سایه خودم دقت کردم که روی دیوار خیس عرق کرده بود ،آیا ده سال پیش هم سایه ام همین اندازه بود و یا مثل افکارم  کوچک و تهی بود ؟ حس کردم که زندگی ام مثل یک سایه سرگردان ،سایه های لرزان  روی دیوار حمام  بی معنی و بی مقصد گذشته است . ودیگران سنگین محکم و گردن کلفت بود، لابد سایه آنها پر رنگتر و بزرگتر است، وتا مدتی اثر خود را باقی میگذارد. احساس رضایت از خودم داشتم انگار که صد ها سال است ثابت ومحکم به دنباله همین افکار شاد ،بی باک و امیدوار کننده بوده ام. لباسم را که پوشیدم افکارم دوباره عوض شد. در هر صورت زندگی دوباره بدست اورده بودم و امید تازه ای گریبان گیرم شده بود.
چون برایم معجز بود که در حمام مثل یک تکه نمک آب نشده بودم!!!
گاهی اوقات فکر میکنم اگر میتوانستم گریه گنم دوباره به همه چیز برمیگشتم و خودم هم همین باور را دارم که سبک تر از قبل خواهم شد گاهی جلو آینه به خودم می گویم :
درد تو آنقدر عمیق است که ته چشمت گیر کرده و اگر گریه بکنی یا اشک از چشمت در می آید یا اصلا اشک در نمی آید.

افکاری که برایم می آید به هم مربوط نیست ، صدای خودم را در گلویم میشنوم ولی معنی کلمات را نمیفهمم. در سرم این صدا ها با صدا های دیگر مخلوط میشود . مثل وقتی که تب داشته باشم.

یادم است دو سال پیش کسی چیز ترسناکی برایم گفت .قسم به پیر و پیغمبر میخورد که راست میگوید و آن دختر  با پسری سیه چرده ،لاغر و بد قواره که از بد روزگار من هم او را میشناختم ارتباط داشته است. گاهی اوقات وقتی او را میدیدم از زور خجالت میخواستم در زمین برو بروم ، اما روی هم رفته از سلیقه اش ایندفعه بدم نیامد.
پریرزو وقتی برای رفع تنهایی با سایه ام حرف میزدم، تلفن زنگ خورد و صدای آشنایی بود که مرا آهسته صدا میزد گمان میکنم که خود او بوده فکر کنم گاهی به فکر من می افتد باز هم جای شکرش باقی ست پس آنقدر ها هم سنگدل نبوده !
حتما میخواست بداند زنده هستم یا نه !! فقط می خواستم بداند که برای خاطر او بود که من اینگونه شده ام اگر میدانست من آسوده و خوشبخت میمردم آن وقت من خوشبخت ترین مردمان روی زمین بودم از وقتی آن صدای ظریف را شنیدم افکار بدم فرار کرد. نمیدانستم چه اشعه ای از صوتش تراوش کرده بود که به من تسکین می داد . این دفعه حالم بهتر شد  در همین حال بودم که دوباره کسی زنگ زد بدون سلام کردن پرسید :
حالت چطوره ؟
من ازش پرسیدم:  آیاتو آزاد نیستی ،آیا هر چی دلت بخواد نمیکنی به سلامتی من چکار داری؟
قطع کرد و اصلا هم دیگر زنگ نزد ...!
گویا من طرز حرف زدن با ادم های دنیا ،آدمهای زنده را فراموش کرده ام . زن و دختر هایی که گمان میکردم عاری از هر گونه احساسات هستند . اما او از این حرکت من رنجید . چندین بار خواستم بلند شوم
 پیدایش کنم بروی دست وپایش بیفتم گریه کنم چون گمان میکنم اگر میتوانستم گریه کنم راحت میشدم، چند دقیقه ،چند ساعت و یا چند قرن هم میتوانم اگر بتوانم گریه کنم.پیش خودم فکر میکنم که از سنگدل ترین ها هستم ، این جمله را از کس دیگری هم شنیده بودم اما نه به این شدت !
اگر میتوانستم ثابت باشم و اشک بریزم از یک کیف ورای بشری ،کیفی که فقط من میتوانستم بکنم و خدا هم اگر وجود داشت نمی توانست تا این اندازه کیف کند. در آن به برتری خودم پی میبردم به آنها ، به طبیعت به خدا حس میکردم . به خدا هایی که زاییده شهوت بشر هستند. من خودم یک خدا نما شده ام ، از خدا هم بزرگترم ،چون یک جاودانگی و لایتنهایی در خودم حس میکنم . در این چند سال به این نتیجه رسیده ام که من مثل یک نفر لال که هر کلمه را مجبور است تکرار کند و مثل یک نفر شعر را که به آخر میرساند دوباره از سرنو شروع میکند. و آوازش مثل ارتعاش ناله ی اره در گوشت تن رخنه میکند.... فریاد میکشم و دوباره خاموش میشوم!!!

دم نوشت:

به خودم میگویم تو احمقی ، چرا زودتر شر خودت رانمیکنی؟منتظر چه هستی ؟هنوز چه توقعی داری ؟خودت را تخته کن و د برو که رفتی!...تو احمقی....تو احمقی ....من با هوا حرف میزنم! نه ،کسی تصمیم به خود کشی نمیگیرد ،خود کشی با بعضی ها هست . درخمیره و در سرشت آنهاست ،نمیتوانند از دستش بگریزند .این سرنوشت است که فرمانروایی دارد و در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده ام ،حالا دیگر نمی توانم از دستش بگریزند ،نمیتوانم از خودم فرار کنم.
 گاهی می اندیشم که چیزی به نام سرنوشت وجود نداره ما ها گزینه های زیادی داریم برای خویش من با انها فرق دارم من  نمیتوانم ، باید یه راه حلی پیدا شود ،اینگونه نمیشود !
این درست است که سرنوشت هر کسی رو یپیشانیش نوشته شده ،من همیشه زندگانی را به مسخره گرفتم ،دنیا، مردم ،مردم همه اش بچشمم یک بازیچه ،یک ننگ ،یک چیز پوچ و بی معنی ست .
این روز ها شاید بتوانم من را جور دیگری معنی کنم!!! یک من بهتر....

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
  یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم
یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم
مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تن اون شعرای عاشقانه گفتن بلده
خالی سفره مون رو پر از شقایق میکنه
واسه موجای سیاه دستاشو قایق میکنه

همیشه غایب من زخمامو مرحم میزاره
همیشه غایب من گریه هامو دوست نداره
نکنه یه وقت نیاد صداش به دادم نرسه
آینه ها سیاه بشه ،کور بشه چشم ستاره
خشم این حنجره خسته همیشه غایبه
کلید صندوق دربسته همیشه غایبه ....

مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده تن اون شعرای عاشقونه گفتن بلده

 بعدنوشت: گاهی  وقت ها شعر هم  میتونه یار خوبی باشه ...

اگر کسی قدرت درک داشته باشه ...

نمیدونم چی باید بگم فقط میدونم اعتراض دارم !!!

اگه یه روزی برادر کوچیکتون دیگه اینجا ننوشت اون موقع مسلما  بایه فاتحه میتونید کمکش کنید یه حسی بهم میگه اون وعده نزدیکه.        

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

 

گفتم که دلم تنگ شده بود دیدی بلاخره پیدایت کردم ؟ دلم تنگ شده بود وقتی نیامدی ، روز های بعد هم نیامدی ،یک سال گذشت ، دو سال گذشت ،هفت سال رفت..

هر روز کمی بیش از پیش احساس تنهایی کردم و دل برایت تنگ شد.

دلم این همه وقت ، تنهایی برایم قصه خواند ، حرف زد ، اشک هایم را پاک کرد، مرا خنداند،

به رویای با تو بودن برد تا احساس تنهایی نکنم ،اما تو نبودی بگویم که چقدر دیدن غصه هایم ، دل را غمگین کرد.

او غصه هایش را قایم میکرد و من غمگینی ام را .

اما فکر میکنم میدانستی که من غمگین میشوم .از غصه دار بودنم و میدانستم غصه هایم را نمیفهمی ...

آن وقت، وقت بی وقت ، دنبال تنهایی میگشتم وبه دنبال تو ، به دنبال یک سایه !!

 

کجایی ؟ این جا تنها بودی اگر من پیشت می امدم ؟ کنارت می ماندم ؟ گفتم که دلم تنگ شده بود .

 

من همشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیز هاست ، گمان میکردم که بهتر است ادم کنار دریا مثل پرندگان بال و پر خود را بگسنراند و تنها بنشیند –و لی حال دیگر دست خودم نیست چون چیزی که نباید بشود شد – کی میداند ، شاید همین الان یا یک ساعت دیگر حادثه ای برایم اتفاق بیافتد حادثه ای که مدتها به انتظارش نشسته ام . حالا میخواهم سرتاسر زندگی خودم رابه دیگران نشان دهم .دوست دارم قبل از اینکه بروم درد هایی که مرا خرده خرده میتراشد برای دیگران بنویسم چون به این وسیله بهتر میتوان افکار خودم را مرتب و منظم بکنم ، من احتیاجی به خواننده ندارم چون میدانم کسی نمیخواند و و اگر میخواند چیزی دستگیرش نمیشود، من محناجم ، بیش از همه محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم به روح خودم ارتباط دهم – این سایه ی خودم ارتباط دهم – این سایه ی شومی که همه جا و همه وقت به دنبال من میاید .شاید این سایه بهتر از من میفهمد ! من فقط میتوانم با روحم و سایه ام ارتباط برقرار کنم و خوب حرف بزنم . اوست که مرا وادار به زندگی کردن میکند ، فقط او مرا میشناسد او حتما میفهمد...

من خودم را خوب میشناسم ، شکسته وناخوش ، من میترسم از دریچه چشمانم به بیرون نگاه کنم ،در آینه به خودم نگاه کنم ،اما برای اینکه بتوانم زندگی خودم را برای سایرین و حتی سایه ام ، سایه ی خمیده ام شرح بدهم باید یک حکایت نقل بکنم ، چقدر حکایت هایی راجع به ایام طفولیت ، راجع به عشق وجود دارد ، من از قصه و عبارت پردازی خسته شده ام ، من نمیدانم کجا هستم و این تکه آسمان بالای سرم،یا این زمینی که رویش زندگی میکنم ، مال نیشابور یا اهواز یا برلین است در هر صورت من بعد از ان اتفاق بعد از او من دیگر به هیچ چیز اطمینان ندارم.

من از بس چیز های متناقص دیده و حرف های جور وارجور شنیده ام و از بس که دیدچشم هایم روی سطح اشیا مختلف سابیده شده – این قشر نازک و سختی که روح پشت ان است ، حالا هیچ چیز را باور نخواهم کرد ، به حقایق آشکار ونهان همین الان هم شک دارم نمیدانم اگر انگشتانم را به سنگ گوشه ی حیاطمان بزنم و از او بپرسم : آیا ثابت و محکم هستی  در صورت جواب مثبت ، باید حرف او را باور کنم یا نه .

باید سرتاسر این اتفاقات زندگی خودم را نقل کنم ، از کجا باید شروع کرد ، چون همه فکر هایی که عجالتا در کله ام میجوشد مال همین الان است یک اتفاق دیروزممکن است برای من کهنه تر و بی تاثیر تر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد.

شاید از انجایی که رابطه من با دنیای زنده ها بریده شده ، یادگار های گذشته جلو چشمم نقش میبندد- گذشته ، آینده، ساعت ، روز ، ماه و سال برایم همه یکسان است. مراحل محتلف بچگی و نوجوانی برای من جز حرف های پوچ چیز دیگری نیست .

 

اندکی از هفت سال گذشته سخن میگویم شاید آرام شدم ، از روزی که آن چشم ها را دیدم ، آن گویی های براق ممدوح و ممزوج را دیدم . همیشه میترسیدم او از دست برود و او مال من نشود ، آیا حقیقتا مایل بودم او را داشته باشم یا نه ، آیا اخلاق ورفتار او مرا شیفته ی خودش کرده بود یا چون در رو یاهایم همیشه یک دختر قد کوتاه و ریز ه پیزه ، با تملق گویی و شیرین زبانی دلنشین را دیده بودم او را نیمه ی گمشده ام میدانستم ؟ نه نمیدانم تنها یک چیز میدانم : این دختر ،این جادو، نمیدانم چه زهری در روح من ، در هستی ام ریخته است که نه تنها او را میخواهم ، بلکه تمام ذرات تنم ، ذرات تن او را لازم دارد ، فریاد می کشد که لازم دارد و آرزوی شدیدی میکند که با او در یک جزیره ی گمشده ای باشم که ادمیزاد در انجا وجود نداشته باشد ، آرزو میکنم که یک زمین لرزه یا طوفان و یا یک صاعقه ی آسمانی همه آن هایی که طعم او را چشیده اند منفجر بشوند . اما آن وقت او غریبه دیگری یا حتی یک سوسمار یا یک اژدها را به من ترجیح نمیدهد؟

 

کاش میتوانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم اهسته بخوابم .

خواب راحت وبی دغدغه بیدار که میشدم رو ی گونه هایم سرخ به رنگ گوشت سرخ شده بود ، یادم میاید زمانی که او را گم کردم ، از زمانی که یک فاصله زمانی و مکانی عمیق بین من و او افتاد ، حس کردم که زندگیم برای همیشه بیهوده و گم شده است .اگر چه نوازش نگاه و کیف عمیقی که از دیدنش برده بودم یک طرفه بود و جوابی برایم نداشت ، زیرا او هیچوقت با این احساسات  مراندیده بود او هیچ وقت مرا ندید، ولی من احتیاج به او داشتم احتیاج به این چشم ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که هممه مشکلات فلسفی و همه معماهای الهی را حل بکند به یک نگاه او، یک جواب او، دیگر رمز واسراری برایم وجود نداشت . ولی افسوس هیچ وقت این همه سوالات به سر منزل حل شدن نرسیدند.

 

 پ ن:

به نظرم می یادکه تمام هستی من سر یک چنگک باریک آویخته شده و در ته چاه عمیق وتاریکی اویزان هستم

 پ ن 2 :

 امروز صبح كه آفتاب را ديدم، به بهار وداع گفتم و سلامی کردم به 20 تابستان زندگی ام ،تایستانی که با خود روزی را به همراه می اورد که گا و بی گاه منتظرش بودم .. تابستان امده است میدانم سال بعد دیگر بهار را نخواهم دید.

پ ن 3 :

روز هایی که بتوانم خودم رابه خاطراتم بسپارم و غرق آنها شوم اندکند. چند سال است که تنها به روز های پیش رو فکر کرده ام ؟



پ ن 4: 

برای یک کشتی غرق شده هر بادی که بوزد باد مخالف است .(پاسخ به همه نظرات دوستان عزیزم)

 

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

مردم در خوابند هنگامی که میمیرند بیدار میشوند.

 

امام علی(ع)

 

همیشه دوست داشتم سپاس گذاری کنم ازسه فردی که در زندگانی ام وشکل بوجود امدنش ،تاثیر زیادی داشته اند از مادر که محبت خود را هیچ وقت دریغ نکرد پدری که نام مبارز را بر رویم نهاد و همه تلاش خود را در کا رها و زندگی ام انجام داد و اخر ان کسی که اجازه تنها بودن را به من داد تا به خود تلنگری بزنم و افکارم را برای سایرین باز گو کنم.

 

برای دانستن هر موضوع ومطلبی از زندگی هر انسانی باید نگاهی به دوران سابق کودکی او داشت .اما من هیچ نقطه شباهتی با انچه که بودم وفردی که اکنون هستم ندارم .حداقل نمیتوانم خطی را پیدا کنم و این دوشخصیت را به یکدیگر مربوط کنم .

زندگی را تقریبا دو دهه پیش پدر و مادرم به من اهدا کردند .و مرا به این دنیا تحمیل کردند .کودکی باهمه خوب هایش به ورق های کهنه خاطره ام پیوست. شاید همین عجیب نوشتن ماحصل همین کودکی باشد .قصد مبالغه گویی وفلسفه بافی ندارم .اصلا نمیتوانم این اصل را مانند دیگران انجام دهم .من نمیتوانم خودم را گول بزنم وبه تکرار ادامه بدهم .معلومات فروش باشم ،نقاب برچهره بزنم نمی خواهم خودم را اسیر این بی عفتی کنم وقادر به ارتباط باسایرین مردم نیستم ودر هر جا و درهر حال احساس بیگانه بودن با بقیه روحم را میخراشاند روحی که نمی تواند ریشه های این زندگی ماده و جسم را در خود بپروراند.

 

چند شب پیش بود درست یادم نمی اید فکر میکنم بیست و سوم ماه پیش بود، شب تولدم ،چشم هایم را بهم فشار میدادم ،خوابم نمیبرد ، افکار بریده بریده ، پرده های شور انگیز جلو چشمم پیدا میشد . خواب نبود چون هنوز خوابم نبرده بود . کابوس بود،نه خواب بودم و نه بیدار اما آنها را میدیدم. دیدم تنم سست ،خرد شده ،ناخوش و سنگین، سرم درد میکرد.این کابوس های ترسناک از جلو چشمم رد میشد .عرق از تنم سرازیربود.میدیدم بسته ای کاغذ از دست خط هایم در هوا باز میشد، ورق ورق پایین میریخت.چشم هایی که از هر طرف به من نگاه میکردند .حالا خوب یادم میایدشکل های دیوانه و خشمناک بمن هجوم اور شده بودند .پسری قد بلند با چهره ای خون آلود به ستونی بسته شده بود .بمن نگاه میکرد . میخندید، دندان هایش برق میزد ، مشت هایش گره کرده، روی ریسمان باریکی دختری در حال جلو امدن بود ،زیر پای دخترک مرده ای روی آب رودخانه شناور بود ،چهره مرده شبیه خودم بود ، تازه به خودم امدم ، آن پسر که به ستون بسته شده ،معشوقه دخترک بود، دختر در حال باز کردن طناب دست های پسر بود .میلغزیدم ، میخواستم فریاد بزنم ،دستی روی شانه من گذاشته میشد ،یک دست یخ زده گلویم را فشار میداد،بنظرم میامد که قلبم  میایستد. ناله های مشئومی که از ته تاریکی شب ها میامد.در جلو ان دو چه میتوانستم بکنم ؟ در عین حال آنها خیلی دور و خیلی نزدیک بودند،آنها را در خواب نمیدیدم چون هنوز خوابم نبرده بود...

 

الان ، این روزها نه از زندگی بدم میاید نه خوشم میاید.زنده ام مثل دیگران اما بدون اراده ،بدون میل ،یک نیروی فوق العاده ای مرا نگه داشته . در زندان زندگانی زیر زنجیرهای فولادین بسته شده ام .به نظرم همه همین جوری هستند ،اگر مرده بودم مرا میبردند در مسجد شهر بدست عرب های بی پیر میافتادم، دوباره میمردم ،از ریخت آنها بیزارم. در هر صورت بحال من فرقی نمیکرد.تنها منزلمان گریه وشیون میکردند .عکس مرا میاوردند، برایم زبان میگرفتند. همه این ها بنظرم احمقانه و پوچ میامد.لابد چند نفر ازمن تعریف زیادی می کردند. چند نفر تکذیب می کردند. اما بلاخره فراموش میشدم ، من اصلا خودخواه و نچسب هستم.بعضی وقت ها هر چه فکر میکنم زندگی را نه برای خود بلکه برای سایرین هم بیهوده میدانم .میخواهم همه چیز را در خود حس بکنم . اما میبینم برای اینکار درست نشده ام .اشتباهی بدنیا آمده ام .از همه نقشه های خودم چشم پوشیدم . از عشق ،از شوق ،از همه چیز کناره گرفتم. میتوانند مرا از جرگه مرده ها بشمار بیاورند.

مادر میگفت برایت فال گرفته ام میگفت فال تو از بقیه بهترین بوده ، من نمیتوانم به هیچ چیز اعتقاد داشته باشم.گاهی با خودم نقشه های بزرگ میکشم ،خودم را شایسته همه کار و همه چیز میدانم ، با خودم می گویم

اری کسانیکه زمین خورده اند و دست از جان شسته اند تنها میتوانند کار های بزرگ انجام بدهند.بعد با خودم می گویم . به چه درد می خورد؟ چه سودی دارد ؟ دیوانگی ...همه اش دیوانگی است .

 

 پ ن :

اینها را که نوشتم کمی آسوده شدم ،از من دل جویی کرد،مثل اینست که بار سنگینی را از دوشم برداشتند.چه خوب بود اگر همه چیز را میشد نوشت. اگر میتوانستم افکار خودم را به او بفهمانم .میتوانستم بگویم .نه یک احساساتی هست ،یک چیز هایی هست که نمیشود بدیگری فهماند ، نمیشود گفت ، ادم را مسخره میکنند ، هرکسی مطابق افکار خودش دیگری را قضاوت میکند. زبان آدمیزاد مثل خود او ناقص و ناتوان است.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا چه كسي به تو ميگويد؟

 

ان زمان كه خبر مرگ مرا از كسي ميشنوي !

 

روي تو را كاشكي ميديدم: شانه بالا زدنت را بي قيد

 

و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد / و تكان دادن سر را كه عجب عاقبت مرد ؟/ افسوس كاش ميديدم...

 

چه را ميديدي زجه هايم ؟ يا سكوتم ؟ همين الان ببين

 اه بگو

بي خيال بگو هر كي يه قسمتي داره بگو فراموش ميكنه ...

   

از يادداشتهاي يك نفر ديوانه :

 

نفسم پس ميرود ؛ از چشم هايم اشك ميريزد ؛ دهانم بد مزه است ؛ سرم گيج ميخورد ؛قلبم گرفته ؛ تنم خسته ؛ كوفته ؛شل بدون اراده در رختخواب افتاده ام . بازو هايم شل ؛ ؛بوي الكل در هوا ي اتاق پيچيده ؛ به ساعتي كه روي ديوار است نگاهي مي اندازم ساعت 3 نيمه شب روز چار شنبه است؛ بي اختيار عكس او را از زير بالشت در مياورم نگاهي مياندازم ؛ سرم را پايين ميگيرم ، عكس را آن طرف اتاق پرت ميكنم  بلند ميشوم  دوباره آن كاغذ را ميبينم . ياد زحمت هايم ميافتام كه چگونه و به چه مشقتي توانستم عكسش را پيدا كنم دوباره بي آنكه نگاهي به او بياندازم عكس را وارونه زير تشك ميزارم.ميخواهم الكل بخورم ميل ندارم . ده دقيقه  ميگذرد تا بلند شوم و اب بخورم . آمدم و در رختخواب افتادم . در آيينه كه نگاه كردم ديدم خيلي تكيده ولاغر شده ام .به دشواي راه ميرفتم اطاق درهم وبرهم است

 من تنها هستم .

هزار جور فكر هاي شگفت انگيز در مغزم ميچرخد ، ميگردد. همه آنها را ميبينم ،اما براي نوشتن كوچكترين احساسات يا كوچكترين خيال گذرنده اي ، بايد سرتاسر زندگي خودم را شرح بدهم آن ممكن نيست. اين انديشه ها،اين احساسات نتيجه يك دوره زندگاني من است ، درنتيجه طرز زندگاني افكار موروثي انچه ديده شنيده ، خوانده ،حس كرده يا سنجيده ام . همه آنها وجود موهوم ومزخرف مرا ساخته .

در رختخوابم ميغلتم ،ياداداشتهاي خاطره ام را بهم ميزنم ،انديشه هاي پريشان و ديوانه، مغزم را فشار ميدهد،پشت سرم درد ميگيرد، تير ميكشد ،شقيقه هايم داغ شده  ، بخودم ميپيچم .لحاف را جلو چشمم نگه ميدارم ، فكر ميكنم ، خسته شدم ،خوب ميتوانستم كاسه سر خودم را باز كنم و همه اين توده نرم خاكستري رنگ پيچ پيچ كله خودم را در آورده بيندازم دور ، بيندازم جلو سگ.

هيچكس نميتواند پي ببرد . هيچ كس نميتواند باور نخواهد كرد ، به كسيكه دستش از همه جا كوتاه  بشود

 مي گويند : برو سرت را بگذار بمير . اما وقتي كه مرگ هم پشتش را به آدم ميكند ؛ مرگي كه نمايد و نمي خواهد بيايد...!

همه از مرگ ميترسند من از زندگي سمج خودم .

چه هوس هاي به سرم ميزند ! همين طور كه خوابيده بودم دلم ميخواست بچه كوچك بودم ،مادر كه برايم قصه ميگفت و آب دهان خودش را فرو ميداد اينجا بالاي سرم نشسته بود همانجور من خسته در رختخواب افتاده بودم ، او با اب و تاب برايم قصه ميگفت و آهسته چشمهايم بهم ميرفت.فكر ميكنم ميبينم كه بعضي از تيكه هاي بچگي بخوبي يادم  ميايد ؛ مثل اينست كه ديروز بوده ،ميبينم با بچگيم آنقدر ها فاصله ندارم حالا سر تاسر زندگي سياه ، پست و بي هوده خودم را مي بينم . آيا ان وقت خوشحال بودم ؟نه خوب يادم است . آن وقت بيشتر حساس بودم ، ان وقت هم مقلد و بازيگوش بودم اما آب زير كاه نبودم شايد ظاهرا ميخنديدم ويا بازي ميكردم ، ولي در باطن كمترين زخم زبان يا كوچكترين پيش امد نا گوار  وبيهوده ساعتهاي دراز فكر مرا بخود مشغول ميداشت و خودم خودم را ميخوردم .اصلا مرده شور اين طبيعت مرا ببرد، حق به جانب انهايي است كه ميگويند  بهشت ودوزخ درخود اشخاص است . بعضي ها خوش بدنيا مياند وبعضي ها نا خوش.

فهميده بودم چهار شنبه برميگرده . خواستم برم ببينمش اما چه نيرويي مرا ميتوانست از اين چهار ديواري در بياورد .فكرش را غورط دادم .

بوي تند الكل معده ام حالم را بهم ميزند .انگار انبار مهمات است .آماده اتش زدن و به اتش كشيدن .

عكس خويشان خودم را در اودرم ونگاه كردم هر كدام از انها مطابق مشاهدات خودم پيش چشمم مجسم شده بودند . همه انها را دوست داشتم و دوست نداشتم وميخواستم ببينم و نميخواستم .نه يادگار هاي انها زياد جلو چشمم روشن بود ، عكس ها را پاره كردم ديدم كه يك ادم مهرباني نبوده ام من سخت خشن وبي زار درست شده ام شايد اينطور نبودم و تا اندازه اي هم زندگي و روزگار مرا اينطور كرد .

 

يادم ميايد براي امتحان داخل مردم شدم ، خواستم تقليد سايرين رو دربيارم ، ديدم خودمو مسخره كرده ام ، هر چي رو كه لذت تصور ميكنند همه رو  كم يا زياد امتحان كردم ديدم كيف هاي ديگرون به درد من  نمي خوره و چه لذتي داره وقتي كه سال جديد ميياد و همه ميگن عيد شده وسال نو مبارك ؟ در صورتي كه هيچ كس تغيير نكرده همه همون جوري هستند كه ديروز بوده اند .حس ميكنم كه هميشه  ودر هر جا خارجي هستم و هيچ رابطه ايي با سايرين مردم ندارم . من نميتونم خودم رو به فراخور زندگي ساير ين در بياورم . هميشه با خودم گفته ام روزي از جامعه فرار خواهم كرد و در يه دهكده يا جاي دور منزوي خواهم شد . اما نميخوام انزوار رو وسيله شهرت ونودوني خودم بكنم .من نمي خوام خودم رو محكوم افكار كسي كنم و يا مقلد كسي بشم .

 

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

نمیدانم بشر با ابن همه پیشرفت مضحکی که کرده ، روزی به اسرار و اتفاقات ماوراء طبیعی ، این

 انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند، پی خواهد برد ؟

من همیشه فقط به شرح یکی از این پیش امدها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده  و به قدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام ، از روز ازل تا ابد تا انجا که خارج از فهم وادراک بشر است،زندگی مرازهرالود خواهد کرد_ زهر الود مینویسم ، ولی میخواهم بگویم داغ ان را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.

 

سال ها پیش در زمان کودکی نخست من عوام مرا اینگونه میشناختند ، پسرکی بازیگوش و سرزنده گویی که روح او خبر از مشکلات زندگی ندارد.دلخوشی یا دل خوشکنک من فرار از خودم بود . اما بعد از انکه ان دو چشم را دیدم، بعد از انکه او را دیدم، اصلا معنی و مفهوم و ارزش هر جنبش و حرکتی از نظرم افتاد- ولی چیزی که غریب ، چیزی که باور نکردنی است، نمیدانم چرا موضوع و مجلس همه نوشته های من از ابتدا یک جور ویک شکل بوده است. همیشه داستان ها و نوشته هایم به گونه ای با این سه شخصیت ارتباط داشته اند ، اولی دخترکی که موضوع اصلی بوده  غریبه ای که دخترک او را دیوانه وار دوست داشته و پسرکی که همیشه نقش های مختلفی به او داده ام اما همواره ازویژگی های او سکوت و تعمق در خود، بوده است .مثل اینکه همیشه چنباته زده ،نشسته و دور سرش شالمه بسته و انگشت سبابه ی دست چپش را به حالت تعجب به لبش گذاشته است و گویی در همه نوشته ها به آن غریبه و دخترک نگاه میکند.

اما آیا از روز نخست من این صحنه را دیده بودم ؟ایا این مجلس را سابقا" دیده بودم،یا در خواب به من الهام شده بود؟ نمیدانم،فقط میدانم که هرچه می نویسم همه اش همین موضوع ومجلس بوده، دستم بدون اراده این سه را کنار یکدیگر میگذارد.

دیشب خوابی را دیدم که یاد اور خاطره ای کهنه بود اما هر چه در خود فرو میرفتم ان را پیدا نمیکردم این مجلس  در عین حال به نظرم دور ونزدیک می اید، درست یادم نیست-حال قضیه ای بخاطرم امد: گفتم یاد بود های خودم را بنویسم ، ولی این پیش امد خیلی بعد اتفاق افتاد اما چرا ذهن من اورا به یاد اورد ؟ در خواب ان دخترک را دیدم همان که شروع حوادث زندگیم شد :او درست در مقابل من واقع شده بود ، ولی به نظرم امد که هیچ متوجه اطراف خودش نبود. نگاه میکرد، بی انکه نگاه کرده باشد،لبخند مدهوشانه ی کنار لبش خشک شده بود، مثل اینکه به فکر شخص غایبی بوده باشد- از انجا بود که چشمهای مهیب افسونگر ، چشمهایی که مثل این بود که به انسان سرزنشی تلخ میزند،چشمهای مضطرب،متعجب ،تهدید کننده و وعده دهندی او را دیدم وپرتو زندگی من روی این گوییهای براق پر معنی ممزوج و در ته آن جذب شد- این آیینه ی جذاب تا جایی که فکر بشر عاجز است به خودش کشید –چشمهای  مورب ترکمنی که یک ماوراء طبیعی و مست کننده داشت، درعین حال میترسانید و جذب میکرد،مثل اینکه با چشمهایش مناظر ترسناک وماوراءطبیعی دیده بود که هر کسی نمیتوانست ببیند،گونه های برجسته،ابروهای باریک ، لبهای گوشتالوی نیمه باز ، لبهایی که مثل این بود که تازه ازیک بوسه ی گرم طولانی جدا شده و لی هنوز سیر نشده بود.لطافت اعضا و بی اعتنایی اثیری حرکاتش از سستی وموقتی بودن او حکایت میکرد. حالت افسرده و شادی غم انگیزش ، همه ی  اینها نشان میداد که مانند مردمان معمولی نیست اصلا خوشگلی او معمولی نبود، او مثل یک منظره ی  رویایی افیونی به من جلوه کرد... او همان حرارت عشقی مهر گیاه را در من تولید کرد. اندام نازک، قامتی نسبتا کوتاه و خط مناسبی که از شانه ،بازو، پستان ها ، سینه ، و ساق پاهایش پایین میرفت مثل این بود که تن او را از آغوش معشوقش جدا کرده باشند. وقتی به من نگاه کرد گویا میخواست به طرفم بیاید اما نتوانست ،آن وقت ان غریبه که به نظر قامتی بلند داشت و لباس سفید ی که بیشتر شبیه کفن بود را برتن کرده بود زد زیر خنده ، خنده ی خشک وزننده ای بود که مو را به تن ادم راست میکرد، یک خنده سخت دورگه و مسخره امیز کرد بی آنکه صورتش تغییری بکند ،مثل انعکاس خنده ای بودکه از میان تهی بیرون امده باشد. هر چه بود میدانستم که نیروی جاودانه ای بین آن دو برقرار شده بود که مانع از حرکت آن دختر به طرف من میشد.خنده اش تا عمق جانم را می سوزانید ، خنده ای که سرشار از اعتماد به نفس بود انگار که تازه از سکوی قهرمانی برگشته ،خب بعید به نظر نمیرسید شاید پوشش سپید او هم حکایت از همین نکته داشت. با دیدن او به لرزش افتادم نمیدانم چرا میلرزیدم یک نوع لرزه پر از وحشت و کیف بود ، مثل اینکه از خواب گوارا و ترسناکی پریده باشم

ناگهان از خواب بیدار شدم ، دیدم که در اتاق مثل دهن مرده نیمه باز است....

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

دیشب وقتی پس از مدتی کلنجار رفتن با خودم توانستم بخوابم  صدای لا اله الله مرا متوجه خودش کرد همه رهگذران از راه خودشان بر می گشتند و هفت قدم دنبال تابوت میرفتند . حتی کسانی که کمترین ارتباط معنوی با من داشتند ازراه وهدفشان بر می گشتند و هفت قدم تا تابوت میرفتند . ولی ان دختر از سر جای خودش حتی جم نخورد همه مردم چه صورت جدی به خودشان گرفته بودند .! شاید یاد فلسفه مرگ وان دنیا افتاده بودند . مثل اینکه مامور امرزش زنده ها بودم ! – ولی تمام این مسخره بازی ها در من هیچ تاثیری نداشت . برعکس کیف میکردم که رقیبان و رجاله ها اگر چه موقتی و دروغی اما اقلا چند ثانیه عوالم مرا طی می کردند – ناگهان از خواب بیدار شدم . در و دیوار اتاقم تاریکتر وغلیض تر از سیاهی بود مثل همیشه .ایا اطاق من یک تابوت نبود رختخواب من سردتر و تاریکتر از گور نبود ؟ تخت و رختخوابی که همیشه افتاده ومرا دعوت به خوابیدن میکرد !-چندین بار این فکر برایم امده بود که در تابوت هستم –شبها به نظرم اطاقم کو چک می شود و مرا فشارمی دهد .ایا در گور همین احساس را نمی کنند ؟ ایا کسی  از احساسات بعد از مرگ خبر دارد ؟ اگر چه خون در بدن می ایستد و بعد ازیک شبانه روز بعضی از اعضا بدن شروع به تجزیه شدن میکنند ولی تا مدتی بعد از مرگ موی سر وناخن می روید ایا احساسات و فکر هم بعد از ایستادن قلب ازبین میروند  و یا تا مدتی از باقیمانده ی خونی که در عروق کوچک هست زندگی مبهمی را دنبال میکنند ؟ حس مرگ خودش ترسناک است چه برسد به اینکه حس بکنی مرده ای ؟ پیرهای هستند که با لبخند میمیرند مثل اینکه خواب به خواب میمیرند و یا پیه سوزی که خاموش میشود. اما یکنفر جوان قوی که ناگهان میمیرد و همه قوای بدنش تا مدتی بر ضد مرگ میجنگد چه احساسی خواهد داشت ؟

بارها به فکر مرگ وتجزیه ذرات تنم افتاده ام بطوری که این فکر مرا نمیترساند –برعکس ارزوی حقیقی میکنم که نیست ونابود بشوم ، از تنها چیزی که میترسم که ذرات تنم در ذرات تن آن غریبه ای برود که آن دختر را از من دزدید . این فکر برایم تحمل نا پذیر است گاهی دلم می خواهد که پس از مرگ دست های دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمع اوری میکردم و دو دستی نگه میداشتم تا ذرات تن من که  مال من هستند در تن ان غریبه نرود .

گاهی فکر میکنم انچه را که می بینم ، کسانی که دم مرگ هستند انها هم میبینند. اضطراب وهول و هوس و میل زندگی در من فرو کش کرده ، از دور ریختن عقایدی که به من تلقین شده ارامش مخصوصی در خودم حس میکنم تنها چیزی که از من دل جوی میکند امید نیستی پس از مرگ است –فکر زندگی دوباره مرا میترساند  من هنوز در این دنیای که در ان زندگی میکنم انس نگرفته ام . دنیای دیگر به چه درد من میخورد ؟ حس میکنم این دنیا برای من نیست برای یک دسته ادمهای بی حیا ، پررو ، گدامنش ، معلومات فروش و چارور دار و چشم ودل گرسنه است ُ برای کسانی که برای فراخور دنیا افریده شده اند و از زورمندان زمین واسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم تکان میدهد گدای میکنند و تملق میگویند- فکر زندگی دوباره مرا میترساند و خسته میکند – نه من احتیاجی به دیدن این همه دنیاهای قی اور و این همه قیافه های نکبت بار را ندارم – مگر انکه خدا انقدر ندید بدیده بوده که دنیاهای خودش را به چشم من بکشد ؟- اما من تعریفی دروغی نمیتوانم بکنم و در صورتی که زندگی جدیدی راباید طی کرد ارزومندم که فکر و احساسات کرخت و کنده شده وبی هویت میداشتم . بدون زحمت نفس میکشیدم و بی انکه احساس خستگی کنم ، میتوانستم در سایه ستون های یک معبد برای خودم زندگی را بسر ببرم – پرسه میزدم بطوری که افتاب چشمم را نمیزد ، حرف مردم و و صدای زندگی گوشم را نمیخراشید .

هرچه بیشتر در خودم فرو میروم ، مثل جانورانی که زمستان در یک سوراخ پنهان میشوند ، صدای دیگران را با گوشم می شنوم و صدای خودم را در گلویم میشنوم –تنهای و انزوای که پشت سرم پنهان شده  مانند شب های ازلی غلیظ و متراکم است ، شب های که تاریکی چسبنده غلیظ و مسری دارند و منتظرند روی سر شهرهای خلوت که پر از خواب های شهوت و کینه است فرود بیایند – ولی من در مقابل این گلوی که در مقابل خودم هستم بیش از یک نوع اثبات مطلق و مجنون چیز دیگری نیستم – فشاری که در موقع تولید مثل دو نفر را برای دفع تنهای به هم میچسباند درنتیجه همین جنبه ی جنون امیزاست که در هر کس وجود دارد و با تاسفی امیخته است که اهسته به سوی عمق مرگ متمایل میشود .. .

تنها مرگ است که دروغ نمی گوید

حضور مرگ همه موهومات رانیست و نابود میکند . ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که مارا  از فریب های زندگی نجات میدهد و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و به سوی خودش می خواند – در سن هایی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم اگر گاهی در میان بازی مکث میکنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم . و در تمام مدت زندگی مرگ است که به ما اشاره میکند ُایا برای هر کسی اتفاق نیافتاده که ناگهان و بدون دلیل به فکر فرو برود و به قدری در فکر غوطه ور شود که از زمان و مکان خودش بیخبر باشد و نداند که چه فکر میکند ؟ ان وقت بعد باید بکوشد برای اینکه به وضعیت و دنیای ظاهری خودش دوباره اگاه اشنا بشود – این صدای مرگ است .

در این رختخواب نمناک که وقتی پلک های چشمم سنگین میشود  میخواهم خودم را تسلیم نیستی و شب جاودانی کنم همه یاد بودها ی گمشده و ترس های فراموش شده ام ، از سرنو جان میگیرد : ترس اینکه پرهای متکا تیغه خنجر بشود . دگمه سیتره ام بی اندازه بزرگ به اندازه سنگ اسیا بشود ترس اینکه نان لواشی  که به زمین میافتد مثل شیشه بشکند – دلواپسی اینکه اگر خوابم ببرد شهر اتش بگیرد وسواس اینکه پاهای سگ بیابانی کنار خانه  مثل سم اسب صدا بدهد ، دلهره اینکه ان غریبه ای که قلب ان دختر را ربوده انقدر به زندگی ام بخندد که نتواند جلو خنده اش را بگیرد، ترس اینکه کرم توی پاشویه حوض خانه مان مار هندی بشود ترس اینکه رختخوابم سنگ قبر بشود و به وسیله ی لولا دور خودش بلغزد، مرا مدفون بکند و دندان های مرمر به هم قفل بشود، هول وهراس اینکه صدایم ببرد و هر چه فریاد بزنم کسی به دادم نرسد ...

زندگی با خونسردی و با بی اعتنای صورتک هر کسی را به خودش ظاهر میسازد ، گویا هر کسی چندین صورت با خودش دارد – بعضی ها فقط یکی از این صورتک ها را استعمال میکنند که طبیعتا چرک میشود و چین و چروک میخورد ،این دسته صرفه جو هستند .دسته دیگر صورتک های خودشان را برای زاد و ولد خودشان نگه میدارند. بعضی دیگر پیوسته صورتشان را تغییر میدهند ولی همین که پا به سن گذاشتند میفهمند که اخرین صورتک انها بوده وبه زودی مستعل و خراب میشود ، ان وقت صورت حقیقی انها از پشت صورتک اخری بیرون می اید .

 

 

 

 

پ ن : نمیدانم دیوار های اطاقم چه تاثیر زهرالودی  با خودش دارد که افکار مرا مسموم میکند

من حتم دارم که قبل ها یک نفر خونی ، یک نفر دیوانه ی زنجیری ُدر این اطاق بوده نه تنها دیوارهای اطاقم بلکه منظره بیرون ، آن مرد دزد غریبه که ان دختر را دزدید، ، آن دخترُ آن کسی که بزرگم کرد، کسانی که از اسرارم اگاه نیستند،و همه کس...

 و همچنین ظرفی که در آن غدا میخورم ، لباس های که تنم میکنم ، و همه این ها دست به یکی کرده اند برای اینکه این افکار را در من تولید بکنند .

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
 

دنیای عجیبی است گاهی ادم های عجیب ، گاهی ادم های غریب ، با باورهای عجیب و غریب، و زندگی جاری است .

هر روز صبح بیدار میشوی چهره ات را در ایینه میبینی و به خودت و زندگی ات سلام میدهی و میدانی که امروز هدیه ایست و دیروز تو به تاریخ پیوست و اینده تصویر مبهمی است و سپاسگذار می شوی . تمام خانه ، تمام وسایلت مثل دیروز هیچ تغییری نیافته است و تو تنها موجودیت گرانبهای خانه ای ، در خیابان که می روی همان کوچه و شاید ادم های را که دیروز دیده ای باز میبینی ...

اما ایا در تو چیزی تغییر یافته است ؟ دوباره به خانه ات میروی کارهای روزانه را انجام میدهی و خود را بزرگتر از حادثه دیروز که شاید تو را غمگین کرده بود میبینی .

بیاموز که اگر دیروز طعم تلخی را چشیدی امروز بهانه ای است برای فراموشی دردهایت

که بار دلت شدند و شباهنگام خداوند را سپاس میگویی برای روزی که به تو اهدا شد و تو با بهترین ها سپری اش کردی ...

چند خانه ..چند کوجه .. چند خیابان ان سوی شهر دیگری وقتی صورتش را در ایینه میبیند باز به تکرار این روز مرگی خسته تر از همیشه حتی از دیروز ... میرود که باز سپری شود روزی دیگر در کنار دغدغه های دیروزش .

او فراموش کرده است راه رسیدن به ارامش ، غم دیروز را بردوش باد سپردن و خود را به فردا رساندن است . او فراموش میکند که اگر هست اگر نفس میکشد یعنی رسالتش دراین دنیا به هیچ فرد دیگری واگذار نمیشود . مگر به خودش !! پس بیا بیاموزیم که در جویبار زندگی هیچ نقطه اتکای برای لحظه ای واماندن و رها شدن نیست .

جاری شو در لحظه ها در فراز و نشیب ها و بدان تکرار و یاد اوری یاس و نامیدی ها تنها تو را از داشتن لحظه های خوش غافل میکند .

اگر خداوند دری را بر روی ما میبندد هزاران در دیگر را باز میکند و ما اینقدر به در بسته چشم بسته ایم که در های باز را نمیبینیم . فقط بعضی وقت ها باید توقف کرد یا مسیر را عوض کرد و بدانیم که هر چیز که در دنیا رخ میدهد . همه بر پایه حکمتی است .

الخیر فی ما وقع : هر چیز که اتفاق میافتد خیر است .

بابک

 

 

به رسم (پی نوشت ):

 

عادت کردم به نوشتن عادت ندارم با کسی درددل کنم همیشه مینویسم تا خالی بشم نمیدونم چرا متوهم شدم که نوشتن هم راهیست برای پیدا شدن .

تقریبا چند ماهی میشه که نشانه های واضحی از دنیای دیگری را لمس میکنم . نشانه های که خودم قبلا خودم بهشون پی برده بودم.احساس میکنم کسی از دنیای دیگری مرا به بر خاستن دعوت میکندولی من هر بار اورا نامید کرده ام تنها چیزی که پیداست این است که او دست از جهاد خویش برنمیدارد ...

در حدود 20سالی که از معبودم اجازه زندگی کردن گرفته ام ، تمام غمم و همه افکارم بر این باور بنا گشت که از کجا امده ام و به کجا ختم خواهم گشت . هیچ وقت برایم مهم نبوده ، که اطرافیانم چطور و گونه مرا بشناسند .در این چند سال اخری که از زنده گیم گذشته خیلی دوست داشتم کسی باشم که همه به عنوان یک ادم مهم ازم یاد کنند ..ولی تا شروع به حرکت کرده ام ، انگار نیروی خارق العاده و یا شاید نفسانی و یا شیطانی مانع از رسیدنم به هدف میشود .. حتی همون هدف رو هم اسیر خودش کرده ... گفتم هدف گاهی وقت ها به صرف اینکه احساس میکنم دارم تموم میشم رو به اینده میارم و غرق در افکار خلا گونه و تهی میشم.شاید محکم ترین دلیل این بیماری باورهای غلط و نیمه راه شده ای باشه که از ویروسی به نام بی هدفی منتقل شده اند .

اگر نتوانی هدف رو ببینی و انتخاب کنی دوباره شل میشی . خب چیکار کنم هنوز زندگی کردن رو یاد نگرفته ام که بخوام علت رو پیدا کنم و نمیدونم باید از کجا شروع کنم اصلا نمیدونم شروع شده ام یا شاید هم به آخر رسیده ام .فقط دوستدارم این زندگی واینده پیش رو زودتربیاد وتمام بشه ..خستگی مانع از دیدن حقایق شده ... .

 

پ ن 2 : در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی میگریند که آزادانه زیست .(ع شریعتی)

 
 
   |    نوشته شده توسط pسابق(بابک یاوه گوی )
 
 
     
 

pctfx3.1

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: طراحي و پياده سازي قالب وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور